اکنون میخواهم از تو بنویسم ....
در بیست و نهمین روز اولین ماه سال هزار و سیصد و نود و نه
که اولین ۲۹ فروردینی است که برایم مهم است ... مهم که نه برایم زندگی است ....
اولین ۲۹ فروردینی که میدانم چه کسی در این روز پا به این دنیای بی رحم گذاشت ... کسی که خبر نداشت تولد چهل و یک سالگی اش را دختری هفده هجده ساله در تنهایی خودش در کیلومتر ها دور تر از خودش با بغض های سرکوب شده جشن میگیرد
هنوز هم نمیدانی البته که چگونه دنیای دختری به نام من را زیر و رو کردی ...
میخواهم از تو بگویم ... از تو که نفهمیدم چگونه شدی همه زندگی ام ... از تو که نفهمیدم چگونه در قلبم به رویت باز شد و تو شدی پادشاه قصر قلب من ....
تویی که وجودت فرا تر از یک انسان معمولی است ... فرا تر از یک نفر .... تو شاید چند نفری .... مجموعه ای از همه خوبان .... آخر میدانی که آنچه خوبان همه دارند تو یکجا داری ....
تویی که وجودم را لبریز کرده ای ....
تویی که همه چیز هستی .....
میخواهم از تو بگویم .... از همه چیز هایی که به تو ربط دارند ....
مثلا همان هدفون آبی که بیشتر اوقات حلقه زده دور گردنت که خدا میداند چه چیز هایی را برای نوازش گوش هایت در خود گنجانده است ...
یا همان گردنبندت که شامل دو حلقه آویزان روی سینه ات است و منی که جایی میان همان دو حلقه نفس میکشم هر روز ....
یا همان تیشرت های تک رنگ معمولی ات که اتفاقا خیلی خاص تر از آن چیزی است که فکرش را بکنی ... بنفش پر رنگ و یشمی و سورمه ای وطوسی ....
از همان گلدان های گل روی میز خانه ات کنار مبل های قهوه ای ....
همان تابلوی روی دیوار خانه ات ....
همان کلاه های عجیب و غریبی که میدانم چقدر دوستشان داری ....
از همه و همه و همه ات ....
از موهای فرفری ات که سیلی میزند به فر موهای گره در گره من ....
از همان خال روی گونه ات .....
آن چند تار ریش سفید روی چانه ات ....
و آن چشم ها .....
همان هایی که جادو میکنند ...
همان چشم های نامعلوم رنگت که نامعلوم رنگ تر از چشمان من است .....
همان ها که مرا اسیر تو کرد که این اسارت فرا تر از آزادگیست ....
آن نگاه های متعجبت که ابرو هایت را بالا می اندازی و چند چین کوچک مردانه که می افتد روی پیشانی ات ...
از همان نگاه هایی که به شدت دل میبرد ....
میخواهم از تو بگویم .... از خود خودت ....
معجزه ای به نام تو به نام عشق ....
تو که میدانم روزی می آیی به انبوه خاطرات من و نگاهت خواهد افتاد به این نوشته های قدیمی و ذوقی که در سکوت ممتدت پیداست ....
تو که جهان مرا دگرگون کردی بی آن که بدانی ....
تو که همیشه برای خودت زندگی کرده ای اما منی که برای تو زندگی میکنم ....
به خاطر توعه صدای قلب من ....
تو ... همان مرد چهل و یک ساله ای که گمان نمیکردم این گونه مجنونت شوم .... ولی شدم .... شدم .... مجنونت شدم .....
تو ای مرد چهل و یک ساله من ... ای مهم ترین تغییر زندگی ام ... ای بهترین اتفاق زندگی ام ... ای خوشایند ترین معجزه زندگی ام .... امروز که روز تولد توست مبارکمان .....
مبارکمان ....
مبارکمان ....
و در آخر بگذار بگویم خوشا به حال تو که هر روز خودت را در آیینه می بینی ....
و خوشا به حال من که قرار است روزی خود را در آیینه چشمان تو تماشا کنم .....
جهان من .... بی نهایت دوستت دارم ....
واژه کم آوردم وگرنه حرف بسیار است .....
بی نهایت دوستت دارم .... تا ابد دوستت دارم ....
پ ن : آهنگ وبم ببین چقد دوست دارم از سیامک عباسی
برچسب:
نویسنده: بهنام جلالی